تبلیغات
بابا بیخیال ...
 عید فطر ... عمومی ,

« هان! بشارتتان باد، اى بندگان خدا كه گناهان گذشته‏ تان آمرزیده شد، پس به فكر آینده خویش باشید كه چگونه بقیه ایام را بگذرانید.»

 

عید سعید فطر، عید آسودگی از آتش غفلت و رهیدگی از زنجیر نفس، بر میهمانان حضرت حق مبارك باد.


نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه 10 مهر 1387 و ساعت 12:10 ب.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 زندگی خروسی ... عمومی ,

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

 

توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال  رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.


نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه 23 آذر 1386 و ساعت 06:12 ق.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 برداشت آزاد ... ... عمومی ,
 

ایمیل !!!

مرد بیکاری برای استخدام در یک شرکت کامپیوتری تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه اش کرد و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واستون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین..» مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم

رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه

مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمیدونست با تنها ۱۰دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگیها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه اش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ...

پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان بود. شروع کرد برای آینده خانواده اش برنامه ریزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت شون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم

نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:

آره! احتمالاً میشدم

یه کارمند در شرکت .


نوشته شده توسط محمدرضا در پنجشنبه 10 آبان 1386 و ساعت 09:11 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 10 آبان 1386 ساعت 10:11 ق.ظ
 به همین نزدیكی ... ... عمومی ,

لذّت زندگی

 

                     

 

یك تاجر آمریكایی نزدیك یك روستای مكزیكی ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیری از كنارش رد شد كه توش چند تا ماهی بود .

 

از مكزیكی پرسید : چقدر طول كشید كه این چند تا روگرفتی ؟

 

مكزیكی : مدت خیلی كمی .

 

آمریكایی : پس چرا بیشتر صبر نكردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد ؟

 

مكزیكی : چون همین تعداد برای سیر كردن خانواده ام كافیه .

 

آمریكایی: اما بقیه وقتت رو چیكار می كنی ؟

 

مكزیكی : تا دیر وقت می خوابم ، یه كم ماهی گیری می كنم . با بچه ها بازی می كنم . بعد میرم توی دهكده میچرخم، و با دوستان شروع می كنیم به گیتار زدن . خلاصه مشغولم به این نوع زندگی !

 

آمریكایی : من تو هاروارد درس خوندم و می تونم كمكت كنم . تو باید بیشتر ماهی گیری كنی . اون وقت می تونی با پولش یه قایق بزرگتر بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میكنی . اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری !

 

مكزیكی : خوب ، بعدش چی ؟

 

آمریكایی : به جای این كه ماهی ها رو با واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها می دی و برای خودت كار و بار درست می كنی ... بعدش كار خونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت می كنی ... این دهكده كوچك رو هم ترك می كنی و می روی مكزیكوسیتی ! بعدش لوس آنجلس ! و از اونجا هم نیو یورك ... اونجاست كه دست به كارهای مهم تری هم می زنی ...

 

مكزیكی : اما آقا ! این كار چقدر طول می كشه ؟

 

آمریكایی : پانزده تا بیست سال !

 

مكزیكی : اما بعدش چی اقا ؟

 

آمریكایی : بهترین قسمت همینه ، موقع مناسب كه گیر اومد میری و سهام شركتت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی ! این كار میلیون ها دلار برات عایدی داره .

 

مكزیكی : میلیون ها دلار ! خب ، بعدش چی ؟ 

 

                              

 
 

آمریكایی : اون وقت بازنشسته می شی ! می ری یه دهكده ساحلی كوچیك ! جایی كه می تونی تا دیر وقت بخوابی ! یه كم ماهیگیری كنی . با بچه هات بازی كنی ! بری دهكده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی ....


نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه 27 مهر 1386 و ساعت 07:10 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 10 آبان 1386 ساعت 10:11 ق.ظ
 ماه رحمت ... عمومی ,
ماه رمضان ماه ضیافت اللهی بر مسلمین جهان مبارك باد

نوشته شده توسط محمدرضا در پنجشنبه 22 شهریور 1386 و ساعت 10:09 ق.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 تولد نور ... عمومی ,

میلاد امام منتظران مبارك باد


نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه 7 شهریور 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 نامه ای از دلقک پیر ... عمومی ,

نامه چارلی چاپلین به دخترش

 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با "اونا اونیل" ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که ژرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .
چندین سال پیش وقتی ژرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

ژرالدین دخترم:
اینجا شب است، یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . من از توخیلی دورم، خیلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند.
تصویر تو آنجا روی میز هست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی . این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی ، آهنگ قدمهایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بینم.
شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد، در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم، ژرالدین من چارلی چاپلین هستم . وقتی بچه بودی، شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم . قصه زیبای خفته در جنگل ،قصه اژدهای بیدار در صحرا، خواب که به چشمان پیرم می آمد، طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رویای دختر خفته ام . رویا می دیدم ژرالدین، رویا.......
رویای فردای تو ، رویای امروز تو، دختری می دیدم به روی صحنه، فرشته ای می دیدم به روی آسمان، که می رقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بینی؟ این دختر همان دلقک پیره .
اسمش یادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت تو است. برقص. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ، و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ، و بیشتر از آن ، صدای کف زدنهای تماشاگران ، گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ، و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ، که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ، و در آن شبها ، در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ، به خواب میرفتی، و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
.............
تو مرا نمی شناسی ژرالدین . در آن شبهای دور، بس قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم . این داستانی شنیدنی است‌:

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد .این داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بی خانمانی را چشیده ام . و از اینها بیشتر ، من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ، اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ، احساس کرده ام.
با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آید ، از تو حرف بزنیم . به دنبال تو نام من است:چاپلین . با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند ، خود گریستم .
ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی ، تنها رقص و موسیقی نیست .
نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بیرون میایی ، آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن ، اما حال آن راننده تاکسی را که تورا به منزل می رساند ، بپرس ، حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت ، چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار . به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام ، فقط این نوع خرجهای تو را، بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ، با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن، و دست کم روزی یکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرورتر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجویی لازم نیست . این نیازمندان گمنام را ، اگر بخواهی ، همه جا خواهی یافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ، برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم، من زمانی درازمدتی در سیرک زیسته ام، و همیشه و هر لحظه، بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند، نگران بوده ام، اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار، بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ، سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .آن شب، این الماس ، ریسمان نا استوار تو خواهد بود ، و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ، چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند، آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ، همیشه سقوط می کنند .
دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ، این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......
اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری.

بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....


نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه 29 مرداد 1386 و ساعت 12:08 ب.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 مرد پول ( بیل گیتس ) ... عمومی ,

قطعا با خواندن حقایق زیر تعجب خواهید کرد! اما این نتیجه‌ی هوشمندی و شایستگی فردی است که با فکری نو و پشتکاری عالی توانست تحول بزرگی را صورت دهد.

1.       بیل گیتس در هر ثانیه 250 دلار آمریكا درآمد دارد، یعنی 20 میلیون دلار در روز و 8/7 میلیارد دلار در سال!

2.       اگر 1000 دلار از دست وی بر زمین بیافتد به خودش این دردسر را نمی‌دهد كه برش دارد، چون در 4 ثانیه‌ای كه برداشتنش طول می‌کشد، این پول عایدش شده!

3.      آمریكا در حدود 62/5 هزار میلیارد دلار بدهی دارد و بیل گیتس به تنهایی می‌تواند ظرف 10 سال تمام بدهی آمریكا را بازپرداخت كند!

4.      او می‌تواند نفری 15 دلار به همه‌ی جمعیت جهان بدهد و باز هم 5 میلیون دلار در جیبش باقی خواهد ماند!

5.      اگر مایكل جردن یعنی گرانترین ورزشكار آمریكایی هیچ غذا و آبی نخورد و همه‌ی 30 میلیون دلار درآمد سالانه‌اش را پس‌انداز كند، 227 سال طول خواهد كشید تا به ثروتمندی بیل گیتس شود!

6.       اگر بیل گیتس را به صورت یك كشور تصور كنیم، 37 مین كشور ثروتمند جهان می‌شود! یا به تنهایی درآمدی برابر سیزدهمین كمپانی عظیم آمریكایی خواهد داشت، حتی بیشتر از آی‌بی‌ام!

7.      اگر همه‌ی ثروت بیل گیتس را تبدیل به یك دلاری كنیم، می‌شود جاده‌ای از ماه تا زمین با آن كشید كه 14 بار رفته و برگشته! ولی ساخت این جاده، 1400 سال طول خواهد كشید و 713 بوئینگ 747 باید برای جابجایی این پول‌ها پرواز كنند.

8.      بیل گیتس امسال 40 ساله می‌شود. اگر فرض را بر این بگیریم كه هنوز 35 سال دیگر هم زنده خواهد بود، می‌تواند روزی 78/6 میلیون دلار خرج كند قبل از این كه به بهشت برود!

9.       اما! اگر كاربران ویندوزهای مایکروسافت بتوانند بابت هرباری كه كامپیوترشان هنگ می‌کند، یك دلار از بیل گیتس خسارت بگیرند، وی تنها در 3 سال ورشكست خواهد شد!

                                                 


نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه 29 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 29 مرداد 1386 ساعت 01:08 ق.ظ
 کاش من بیشتر از این بودم ... عمومی ,

 نه برای لقمه ای نان

 


گاه می اندیشم


که چه دنیای بزرگی داریم


چه جهان پیراسته ای

 

ما چه تصویر به هم ریخته ای ساخته ایم از دنیا


در چه زندان عبوسی محبوس شدیم


و چه سرگردان در شادی و ناشادی خویش

 

 


آدیمزاد درختی ست

 

که باید خود را بالا بکشد

 

ببرد ریشه خود را تا آب

 

بی امان سبز شود

 

سایه دهد

 

خویش را با خود نزدیک کند

 

دگران را با خویش

 


 

کاش می شد همه جا میرستیم

 

کاش می شد همه جا می بودیم

 

کاش می شد خود را تقسیم کنیم

 

بین چندین احساس

 

بین چندین انسان      

 

بین چندین شهر

 


چندین ملت

 


 

گاه می اندیشم

 

که چه موجود بزرگی هستیم


و چه تقدیر حقیری را تسلیم شدیم

 

و چه تسلیم بزرگی را هستی گفتیم

 

خوردن و خوابیدن

 

و خرامیدن و خنیاگری خود را خشنود شدن

 

کاش در کالبدم معده نبود


و گلویم تنها

 

جای آواز و بیان بود

 

نه بلعیدن نان

 


 

کاشکی همواره

 

کسب نان مثل هوا آسان بود

 

کاش تن پوشم بامن متولد می شد

 

مثل پر با طاووس


مثل پوشینه پشمین ، با میش

 

مثل پولک به تن نرم و لطیف ماهی

 


 

کاش بیماری با ما کار نداشت

 

یا طبیبان همه عیسی بودند

 

پدرم کاش نمیرفت از دست

 

نمی افسرد به این زودی ها

 

کاش او این همه فرزند نداشت

 

کاش ما اهل طبیعت بودیم

 

مادرم باران بود

 

همسرم در خود من می رویید

 

کودکانم همه از جنس گیاهان بودند

 

خوابم، اندیشیدن

 

بسترم بال کبوترها بود

 


کارم آرایش گل بود و پیرایش بید

 

دوستانم همه ازافرا و صنوبر بودند

 

طلبم از همه جز عشق نبود

 

و بجز مهر بدهکار نبودم به کسی

 


 

خانه ام هر جا بود

 

کاش در فاصله ای دورتر از بانگ سیاست ها بود

 

کاش معنای سیاست این بود

 

که قفس ها را در حبس کنیم


تا نفس ها آزاد شوند

 

کسی از راه قفس نان نخورد

 

و کبوتر نفروشد به کسی

 


 

کاش می شد خود را تبدیل کنیم

 

گاه یک لقمه نان

 

گاه یک جرعه آب


گاه یک صفحه کتاب

 

گاه یک تکه حصیر

 

گاه یک چشمه در آغوش کویر

 

گاه هر چیز که هر کس کم داشت

 

 


(( کاش من بیشتر از این بودم  ))


با سخاوت تر از این

 

با طراوت تر از این

 

آفتابی تر از این


آسمانی تر از این

 

و تواناتر عاشق تر


داناتر از این

 

زندگی رام تر از این ها بود

 

و به من مهلت و میدان می داد

 

که شکفتن را تفسیر کنم

 


 

گاه می اندیشم


که چه دنیای بزرگی داریم


و چه موجود بزرگی هستیم

 

کاش می شد خود را بالا بکشیم

 

کاش می شد خود را پیوند زنیم

 

کاش می شد خود را تقسیم کنیم


کاش می شد خود را تقدیم کنیم

 

کاش از جنس خدا می بودیم


همه چیز


همه جا بودیم


.....

 


نوشته شده توسط محمدرضا در یکشنبه 28 مرداد 1386 و ساعت 12:08 ب.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 test ... عمومی ,
حلول ماه شعبان بر همه ی مسلمین جهان مبارك باد

نوشته شده توسط محمدرضا در شنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 نوشته های پیشین
+ عید فطر
+ زندگی خروسی
+ برداشت آزاد ...
+ به همین نزدیكی ...
+ ماه رحمت
+ تولد نور
+ نامه ای از دلقک پیر
+ مرد پول ( بیل گیتس )
+ کاش من بیشتر از این بودم
+ test

صفحات :